...
یکـــ فنجان چای داغ ...
و باران ...
و هــوایی کــہ هـوایی ام کرده ...
انگار آسمان همــ بدش نمی آید
پا بــه پای دلــمــ ببارد
پاورچین پاورچین ...
بــہ خاطراتت سر میزنمــ
دزدکی عکسهایتــ را میبینمــ ...
میدانمــ کــه قـــــول داده بودم
دیگر نبض ایــن رابطــه مـ ـ ـرده را نگیرمــ !
ولی ...
دل است دیگر
زبان نمی فـــهمد !
اصلا تقصیر آسمان استـــ
کــہ مرا بی قَــرار تـو مے کـند ..
خودشــ می بارد و سـبـکــ می شــود
مـن باز مثل همیشـه پـر از غـم دوریت سنگیـن تر ..
















